گویلومون درخواستی

کلیــــــانللار اللره غمخواردیـــــــلار

هرگون ؛ هر دم فکریمیزده واردیلار

یازام بو ســــــوزلری کلیــان اهلینه

بیلسینلرکی یادیمیزدا واردیـــــــــلار

                                                      گویول دیدی دور بیر گدک کندووزه

                                                       بیر باش چکک دامــــلاروزا؛ اووزه

                                                      چخاخ کتده انیش ؛ یوقوشــــــا دوزه

                                                     ســــلام ورک طایفــوزه الـــــــــــوزه

قـــدم گوتدوم بیـــــر باش چگم اومیـــزه

یولــدا گوردی منی « رحمتلیک فضه »

دیدی اوغــول خوش گلیبسن کنــــــدوزه

 بویــــــور گدک شاما قوناغ اول بیــــزه


                                   مرحومه فضه ننه از مادران زحمت کش روستا بود که در سال ۸۸ به رحمت خدا پیوسته. ( خدایش بیامرزد )
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد باقر مالکی بهمن آباد در چهارشنبه ۲۸ مهر۱۳۸۹ و ساعت 0:3 |

5teeth

مسواک زدن دندان‌ها با نمک دریا یا جوش شیرین، یک راه امن و طبیعی برای حفظ سلامت دندان‌ها است که موجب می‌شوند دندان‌ها سفید شوند و لثه‌ها و دندان‌ها محکم و مقاوم باشند، ضمن اینکه مواد غذایی که بین دندان‌ها مانده‌اند را پاک می‌کنند و بوی بد دهان را از بین می‌برند.

برای مسواک زدن دندان‌ها می‌توان نمک دریا و جوش شیرین را به تنهایی یا با هم استفاده کرد؛ محققان با آزمایشاتی که انجام دادند به این نتیجه رسیده‌اند که این دو ماده ضرری برای سلامت دندان و لثه ندارند و به خوبی از دندان و لثه مراقبت می‌کنند.

مسواک زدن دندان‌ها با نمک دریایی

نمک دریا دارای مواد معدنی مانند کلسیم، منیزیم، سیلیکون، فسفر، سدیم، نیکل و آهن است؛ این مواد مغذی، لثه‌ها و دندان‌ها را تقویت و محافظت می‌کنند، بوی بد دهان را از بین می‌برد و پس از مدتی مسواک زدن با نمک دریا، دندان‌ها سفید می‌شوند.

نمک دریا غنی از ید است، دارای خواص ضد باکتریایی است که باعث می‌شود، اسیدهای دهان خنثی شوند و باعث می‌شود دهان بزاق ترشح کند و از مینای دندان محافظت می‌کند.

طریقه استفاده از نمک دریا

برای شستن دندان‌ها با نمک دریایی بهتر است یک دوم قاشق چای‌خوری نمک در ظرفی بریزید و پس از اینکه مسواک را کمی نم دار کردید، داخل ظرف فرو ببرید تا نمک به مسواک بچسبد سپس طبق معمول مسواک بزنید.

پس از مسواک زدن، دهان خود را با محلول آب نمک (نصف قاشق چای‌خوری نمک دریا را داخل 120 میلی‌لیتر آب گرم بریزید تا خوب حل شود) بشویید.

برای شست‌وشو با محلول آب نمک بهتر است محلول را به مدت 30 ثانیه در دهان بچرخانید بعد خارج کنید؛ شست‌وشو با آب نمک، لثه‌های متورم را درمان می‌کند و باکتری‌های دهان را از بین می‌برد.

مسواک زدن دندان‌ها با جوش شیرین

جوش شیرین یا بی‌کربنات سدیم بسیار قلیایی است و اسیدهای دهان که باعث پوسیدگی دندان می‌شوند، باکتری‌ها، میکروب‌های دهان و بدبویی دهان را از بین می‌برند؛ مسواک زدن با جوش شیرین یک راه طبیعی برای سفید کردن دندان‌هاست.

طریقه استفاده از جوش شیرین

جوش شیرین را با آب مخلوط کنید تا به شکل خمیر درآید سپس مسواک بزنید، می‌توانید حتی جوش شیرین را با نمک دریا مخلوط کنید و یک خمیردندان خانگی بسازید؛ سعی کنید با نمک دریا یا جوش شیرین دو بار در هفته به عنوان یک درمان مسواک بزنید.

دکتر «پُل اچ کِیز» محقق بالینی موسسه ملی تحقیقات دندانپزشکی گفت: در طول این سال‌ها زمانی که سخنرانی می‌کردم از هزاران دندانپزشک در خواست کردم برای حفظ و بالابردن بهداشت دهان و دندان به بیمارانی که مبتلا به بیماری پریودنتال (به بیماری بافت‌های نگهدارنده دندان‌ها گفته می‌شود) هستند بگویند به طور منظم دندان‌ها را با نمک دریا یا جوش شیرین بشویند؛ تا کنون ندیده‌ام افرادی که مبتلا به این بیماری نیستند و دندان‌های خود را با جوش شیرین و نمک دریا می‌شویند به این بیماری مبتلا شوند.

+ نوشته شده توسط محمد باقر مالکی بهمن آباد در چهارشنبه ۱۷ دی۱۳۹۳ و ساعت 13:8 |

+ نوشته شده توسط محمد باقر مالکی بهمن آباد در دوشنبه ۱۵ دی۱۳۹۳ و ساعت 12:52 |

1animat

گوشی‌ها و تبلت‌های هوشمند بسیاری از چیزها را در زندگی و سبک زندگی ما تغییر داده‌اند یکی از آنها فرم بدن ما است که مطمئنا این تغییر در جهت مثبت نیست! این روزها به هر جا که نگاه می‌کنی در گوشه‌ای انسانی با محبوب هوشمند خود سرگرم است و این همان چیزی است که پیش از این در تصاویری آن را نشان دادیم که انسان‌ها حتی در جمع نیز تنها شده‌اند!

حالا ظاهرا اوضاع وخیم‌تر است و این هوشمندها جدا از تاثیر روی اخلاق و تنها کردن ما روی ظاهر بدن ما هم تاثیرگذار شده‌اند. به گفته یک جراح ستون فقرات، وقتی به سمت پایین و به دستگاهتان نگاه می‌کنید مثل این است که وزنی معادل 27.21 کیلوگرم را روی گردنتان تحمل کنید این یعنی زمانی که سعی می‌کنید یک پیامک را بخوانید انگار کودکی هشت ساله روی گردنتان نشسته باشد.

1animat0

دکتر Kenneth K. Hansraj رئیس بیمارستان مرکز توانبخشی و جراحی ستون فقرات در نیویورک مدل کامپیوتری که در عکس می‌بینید را ایجاد کرده است.
همانطور که شاید انتظار داشته باشید حرکت دادن گردنتان به سمت جلو و تحمل آن مقدار نیرو روی گردن برای سلامتی مفید نیست و به طور میانگین یک فرد بین دو تا چهار ساعت از روز را در این وضعیت به سر می‌برد.

در مقاله‌ای که از دکتر Hansraj در روزنامه Surgical Technology International به چاپ رسید، به این نکته اشاره کرد برای داشتن وضعیت مناسب باید گوش‌ها با شانه‌ها در یک ردیف قرار بگیرند و شانه‌ها به سمت عقب باشند. به این نحو فشار بر بدن کمتر می‌شود و سطح هورمون Cortisol کاهش پیدا می‌کند. از طرف دیگر داشتن وضعیت نامناسب و ضعیف به ستون فقرات فشار وارد کرده و موجب فرسودگی و گسستن زودرس و حتی جراحی می‌شود. اما راه‌حل چیست؟

اولین راه‌حل این است که به جای حالاتی که در تصویر بالا می‌بینید، به جای خم کردن سر به سمت پایین، گوشی را مقابل صورتتان نگه دارید. در هنگام تایپ با تبلت، آن را در زاویه 30 درجه قرار دهید (این زاویه برای مچ‌هایتان هم خوب است) و حتی عمودی‌تر اگر فقط می‌خواهید بخوانید و نهایتا گاهی اوقات سرتان را به عقب بکشید تا نگه داشتن گردن به سمت جلو عادتتان نشود.

+ نوشته شده توسط محمد باقر مالکی بهمن آباد در دوشنبه ۱۵ دی۱۳۹۳ و ساعت 12:40 |

16blood

خون عامل اصلی حیات ما است. تصفیه کردن خون از جمله مهمترین کارهای است که باید به آن دقت داشته باشیم. راه های مختلفی برای اینکه بتوانیم خون تمیزی داشته باشیم وجود دارد. در اینجا به چند روش برای تصفیه خون اشاره می کنیم.

**این روزها انار یکی از میوه های موجود در بازار است که می توانید برای تصفیه خون از آن استفاده کنید. انار با آنتی اکسیدان های خود می تواند خون شما را به شفاف ترین حالت خود برساند.

**سبزی ها از جمله موادی هستند که می توان از آن ها برای تصفیه خون استفاده کرد. استفاده از اسفناج، موسیر، تره فرنگی می تواند به شما در داشتن بدنی سالم و همچنین خالی از هر گونه میکروب کمک کند. این مواد خون شما راکاملا شفاف و صاف می کنند و جریان آن را بهبود می بخشند.

**فیبر و غذاهای فیبردار از جمله موادی هستند که می توان از آن ها برای تصفیه کردن خون استفاده کرد. سعی کنید در رژیم غذاییتان موادی مانند آناناس، تخم کتان داشته باشید تا میزان فیبر بدن شما به طور کامل تامین شود. فیبر همچنین دستگاه گوارش شما را کاملا تقویت کرده و از مشکلات ان جلوگیری می کند.

**چای سبز یکی از نوشیدنی های بسیار خوشمزه و همچنین مقوی است که باید از آن استفاده کرد. روزانه یک لیوان چای سبز می توان به شما در داشتن خونی تمیز کمک به سزایی کند. همچنین چای سبز دستگاه گوارش و سیستم قلبی شما را تقویت می کند.

**فست فودها مضرترین خوراکی ها در سراسر دنیا هستند. خوردن غذاهایی که با روغن بسیار درست شده اند و همچنین از مواد گوشتی فرآوری شده تهیه شده اند می توانند غلظت خون شما را افزایش داده و همچنین خون شما را کثیف کند.

+ نوشته شده توسط محمد باقر مالکی بهمن آباد در دوشنبه ۱۵ دی۱۳۹۳ و ساعت 12:27 |
 6 راهکار عالی برای تقویت بینایی چشمان
چشم یکی از مهمترین بخش های بدن است که نمی توان به سلامت آن توجه نداشت به همین دلیل باید از راه های مختلفی برای حفظ سلامتی چشمان استفاده کرد. در این مطلب نگاهی خواهیم داشت به 6 راه مختلف برای تقوت و محافظت از چشمان:

** مهمترین نکته برای اینکه چشمانی همیشه سالم داشته باشید دقت به زمان استراحت آن ها است. چشمان نیز مانند دیگر اعضای بدن نیاز به استراحت دارند و در صورتی که این مهم برای آن ها فراهم نشود دچار ضعیف و آسیب های متفاوتی می شوند. استراحت چشم به معنای خواب نیست بلکه تنها بستن 2 دقیقه ای چشمان نیز می تواند به شما کمک به سزایی کند.

** تغذیه مناسبی داشته باشید تا همیشه از گزند آسیب ها به دور بمانید. خوردن مواد غذایی سرشار از ویتامین های A و C مانند هویج و اسفناج می تواند کمک به سزایی در میزان رشد فدرت دفاعی چشم های شما داشته باشد.

** در خارج از خانه از عینک های آفتابی استفاده کنید تا اشعه های خورشید توانایی آسیب رساندن به چشمان شما را نداشته باشند. عینک های آفتابی می توانند اشعه های مضر خورشید را به خودشان جذب کنند.

** دست های آلوده از جمله دشمنان اصلی بینایی چشم است. اگر دست آلوده به چشم ها نزدیک هم شود باکتری ها روی سطح چشم رفته و به مرور زمان باعث سوزش و یا حتی عفونت های چشمی می شود.

** یکی از مهم ترین دلایل به وجود آمدن آسیب های چشمی مالش دادن چشم به مدت زیاد است. گاهی اوقات بدون توجه به آسیب های بعدی ممکن است 5 دقیقه چشم تان را مالش دهید. این کار یکی از مخرب ترین عوامل بینایی چشم است.

** درصورتی که چشم های شما نیاز به مالش دارد تنها به خاراندن و یا مالیدن کناره های چشم اکتفا کنید و کاری به روی سطح چشم نداشته باشید.

+ نوشته شده توسط محمد باقر مالکی بهمن آباد در شنبه ۱۳ دی۱۳۹۳ و ساعت 22:22 |

14liver

محققان موسسه ملی سرطان در آمریکا گفتند: مصرف روزانه قهوه حتی بدون کافئین برای سلامت کبد مفید است. بدین منظور مصرف روزانه حداقل سه فنجان قهوه حتی بدون کافئین با سلامت کبد همراه است؛ این تحقیق توسط یک تیم از موسسه ملی سرطان در آمریکا بر روی 30 هزار نفر که بیش از 20 سال داشتند انجام شد. در این تحقیقات از شرکت کنندگان خواستند روزانه سه فنجان قهوه بنوشند سپس خون آنها مورد آزمایش قرار گرفت؛ افرادی که حداقل سه فنجان قهوه در روز خورده بودند نسبت به افرادی که اصلاً قهوه نخورده بودند (در سطح جهانی) امتیاز بیشتری داشتند؛ افرادی که دارای امتیاز بیشتری بودند، غلظت غیر طبیعی آنزیم‌ها که نشان دهنده نقص در عملکرد کبد است (ALT,AST.GGT.PAL/AlP) در خون آنها کمتر مشاهده شد.

مطلبی که در این تحقیقات جالب بود نداشتن کافئین است که نشان می‌دهد قهوه بدون کافئین اثر سودمندی بر روی کبد دارد اما محققان در این مورد توضیح بیشتری ندادند.

+ نوشته شده توسط محمد باقر مالکی بهمن آباد در شنبه ۱۳ دی۱۳۹۳ و ساعت 22:20 |

 در طول تاریخ بشریت, مردم مجبور به استحمام در آبهای در دسترس بودند. اگر در آب دریاچه شنا نموده اید, احتمالا این گفته تان را بخاطر می آورید, چقدر آب سرد است. یونانیان سیستم های گرمایش حمام عمومی را در قرن اول پیش از میلاد مسیح اختراع نمودند, اما یک مطلب جالب, بسیاری از یونانیان به خاطر مزایای بهداشتی و سلامتی آن به حمام نمودن در آب سرد ادامه دادند. ۱- دوش آب سرد چربی ها را می سوزاند دو نوع چربی در بدن وجود دارد. چربی سفید که از نوع بد است; و چربی قهوه ای. چربی سفید, چربی بدن است و همه دوست دارند از شرش خلاص شوند. وقتی کالری بیش از نیاز بدنمان مصرف می نماییم و ما آن کالری اضافی را نمی توانیم تبدیل به انرژی نماییم, به عنوان چربی سفید ذخیره می نماییم, که این چربی ها تمایل به تجمع در منطقۀ شکم, کمر, گردن, و ران ها دارند. چربی قهوه ای که از نوع خوب است و شاید تابحال هیچ چیزی راجع به آن نشنیده باشید, و نقشش تولید گرما برای گرم نگه داشتن بدن است. اینجا خبر خوشی است: وقتی چربی قهوه ای بخاطر سرمای شدید فعال می گردد, کالری را برای تولید گرما می سوزاند, که می تواند کمک شایانی در کاهش وزنتان داشته باشد. اما چقدر کارایی دارد؟ محققان اسکاندیناوی پی بردند که قرار گرفتن در معرض هوای سرد سوخت و ساز چربی قهوه ای بدن را تا ۹ برابر افزایش می دهد, که اگر تداوم داشته باشد به فرد کمک می نماید تا حدود ۵ کیلوگرم از وزن اضافی بدنش را در ظرف یکسال از دست بدهد. ۲- دوش آب سرد سوخت و ساز بدنتان را بعد از فعالیت ورزشی افزایش می دهد ورزشکاران حرفه ای بعد از تمرین شدید دوش آب سرد را برای کاهش درد و گرفتگی عضلات انجام می دهند. لازم نیست که مانند آنها باشید, اما پس از تمرینتان یک دوش آب سرد سریع می تواند همان منفعت ها را نیز برای شما داشته باشد. و حالتان را جا بیاورد. ۳- دوش آب سرد سرحال و هوشیارتان می کند صبح اول وقت که از خواب برمی خیزید چه احساسی دارید؟ این چیزی است که همه درگیرش هستند, اما اگر می خواهید صبح اول وقت شادابتر و سرحالتر باشید قبل از رفتن به محل کارتان یک دوش آب سرد حتما بگیرید. هنگامی که آب سرد بروی بدنتان می ریزد, در واکنش به آب سرد نفس هایتان عمیق تر می شود (و بدنتان تلاش می کند با مصرف اکسیژن بیشتر بدنتان را گرم نگه دارد). همچنین ضربان قلبتان افزایش می یابد, که در نتیجۀ آن گردش خون بدنتان تسریع می شود و شما را تا پایان روز پر انرژی و شاداب می نماید. ۴- دوش آب سرد باعث افزایش گردش خون و بالا رفتن سیستم ایمنی بدن می شود بخاطر بیاورید که گفتم دوش آب سرد باعث بالا رفتن سوخت و ساز بدنتان می شود, که کمک می کند چربی بدنتان را بسوزانید؟ با افزایش سوخت و ساز بدنتان سیستم ایمنی بدنتان فعال می گردد, که وظیفۀ مبارزه با بیماری ها بر عهدۀ سلول های سفید خون است که به شما کمک می نماید تا کمتر بیمار شوید. دوش آب سرد باعث بهبود گردش خون می شود, که از فشار خون بالا و تصلب شریان جلوگیری می نماید. ۵- دوش آب سرد مو و پوستتان را جذابتر می نماید اگر می خواهید جوش بدنتان کاهش بیابد, دوش آب سرد اینکار را برایتان انجام می دهد. آب گرم پوست تان را خشک می کند, در حالی دوش آب سرد پوستتان را سفت می کند و منافذش را باز می نماید, و مانع از مسدود شدن آن نیز می شود. همچنین می توانید دوش آب سرد را برای درخشندگی و جذابیت بیشتر موهایتان استفاده نمایید. دوش آب سرد کوتیکول موهایتان را می بندد, و باعث می شود موهایتان کمتر در گرد و غبار کثیف شوند. پیشنهاد هیجان انگیز = این کار را امتحان نمایید اگر فیلم های جیمز باند را دیده باشید, حتما متوجه صحنۀ دوش گرفتن شده اید. جیمیز باند, با دوش آب گرم شروع می کرد, اما کم کم آب را سرد می نمیاد. این کار به خاطر اصلیت اسکاتلندی جیمز باند است, که دوش آب “سرد-به-گرم” به عنوان دوش اسکاتلندی معروف است.” اگر می خواهید از تمام مزیت های شگفت انگیز دوش آب سرد بهرمند بشوید, به شما پیشنهاد می نمایم برنامۀ روتین دوش گرفتن جیمز باند را دنبال نمایید. می توانید به صورت متناوب هر ۱۰ الی ۲۰ ثانیه درجه حرارت آب را از گرم به سرد تغییر بدهید. وقتی به لرزش افتادید, سعی کنید چند لحظه در همان حالت بمانید. این چالش را بپذیرید.

+ نوشته شده توسط محمد باقر مالکی بهمن آباد در شنبه ۱۳ دی۱۳۹۳ و ساعت 22:17 |

عشق است بچه های دبیرستان زینبیه

 

عشق است بر آسمان پریدن * صد پرده به هر نفس دریدن

اول نفس از  نفس گسستن * بعدا قدم از  قدم بریدن

گفتم که دلا مبارکت باد  * درحلقه عاشقان رسیدن

ز آن سوی نظر نظاره کردن * در کوچه سینه‌ها دویدن

ای دل ز کجا رسید این دم *ای دل ز کجاست این طپیدن

ای مرغ بگو زبان مرغان * من دانم رمز تو شنیدن

دل گفت به کار خانه بودم* تا خانه آب و گل پریدن

از خانه صنع می پریدم *تا خانه صنع آفریدن

مولوی

شهدای زینبیه میانه

ای شهید، ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود برنشسته ای

دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش...
"سید
شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی"

شهدا

را یاد کنیم حتی با یک

صلوات...

 

شهادت نامه ایران قربانی

    نیایش از ایران بنده خدا

ای خدا , ای خدا , با قلب سوزان می گویم تو را که ای خدا,

من تشنه ام

تشنه ی آبم

مرا سیراب کن

که دارد قلب سوزانم آتش می گیرد

و با هیچ چیز سیراب نمی شوم

جز شهادت و تنها مرگ سرخ است که این بنده سوزان تو را سیراب می کند

و از تشنگی شدید نجات می دهد.

خداوندا شهادت را نصیبم کن

خدایا من می خواهم با انتخاب مرگ سرخ و شهادت آدمهای منافق و چند چهره را افشاء کنم که خودشان و منافق و چند چهره هستند

ولی به دیگران تهمت می زنند و می گویند منافق

خدایا تنها آرزومی جهاد در راه تو و شهادت در راه تو و پیروزی راه تو بر کفر و الهاد و بشر و دین تو می باشد

. خدایا دست مرا برگیر و مرا به سوی دریای خروشان روانه ساز تا شربت شهادت را نوشم و سیراب شوم

الهی مرا آنجنان قرار بده که تو از من می خواهی آنچنان بر تو بندگی کنم

خدایا شهادت شهادت نصیب من بفرما ...

تا خون من نجات بخش اسلام و یاوران حق باشد

آمین

نویسنده ایران قربانی

مورخه 4/3/63

 

شهيد زهرا صالحی

نام: زهرا

نام خانوادگي: صالحی

نام پدر: رمضان

شماره شناسنامه: 57

محل صدور: ميانه

تاريخ تولد: 1351

تاريخ شهادت: 1365/11/12

شغل: دانش آموز کلاس دوم متوسطه

محل شهادت: آذربايجان شرقي - ميانه- دبیرستان دخترانه زینبیه

 

شهيد شیدا سیدین

نام: شیدا

نام خانوادگي: سیدین

نام پدر: میرجعفر

شماره شناسنامه: 473

محل صدور: ميانه

تاريخ تولد: 1349

تاريخ شهادت: 1365/11/12

شغل: دانش آموز

محل شهادت: آذربايجان شرقي - ميانه- دبیرستان دخترانه زینبیه

شیدا دو شیفته به مدرسه می رفت .

اما به خانه که می رسید باز آستین ها را بالا می زد ، می شست و می پخت و ... نمی خواست کاری بر زمین بماند .

در آخرین روز زندگی اش با حال دیگری به مدرسه رفت .

بدون صبحانه وبدون این که اصرار خانواده اش مانع رفتنش شود ، به راه افتاد .

چند روز زحمت کشیده بودتا مقاله ای به مناسبت دهه فجر بنویسد و حالا دست پر به مدرسه می رفت .

می خواست جملات پرازشور وحالش رابرای بچه ها  بخواند اما وقتی راکت های هواپیماهای دشمن بعثی گوش مدرسه زینبیه را برای همیشه پر از صدای بال فرشته ها کرد ، کلمات شیدا هم به گونه ای دیگر معنا شد .

آنروز شیدا با ترکشی بر پیشانی ، به رنگ نوشته های حماسی اش درآمد و زیباترین پایان سهم او شد .

هرچند مادر در سوگ شیدای شهیدش معنای درد و داغ را با بند بند وجودش فهمید و معنای صبر زینب را ...

تنها نشسته ام برای هنگامی فکر می کنم. آن روز که نامه اعمالم در پیش خدایم گشوده خواهد شد خدایا چکار کنم.

فکر می کنم روز مرگ من است. با چه حالتی ؟ با چه اعمالی و با چه رویی؟ به طرف خدایم هجرت خواهم نمود. خداا می لرزم, نمی دانم از خشم تو به کجا بگریزم.

امیدوارم خشمت را بر من نگیری.

خدایا به فکر عمیق رفته ام , به فکری از رسیدن به خدا و شناختن عاجز مانده ام.

فکرم به آنجایی رسیده است که باید به بیابانها بدوم که گودالی بیابم و سرم را به آن انداخته اشک بریزم.

وای خدا چه ساعتی خوب و پر شکوه است.

جسمم و جانم و تمام وجودم از عشق خدا می سوزد . انگار اینکه می خواهم به طرف خدایم بروم

  "انا لله و انا الیه راجعون "

و جبرئیل بر من مژده می دهند و پروانه های عاشق روشنایی به دورم چرخه می زنند و من به آسمان سیاه رنگ که نشانه هیچ ستاره نیست و ماه نیز از آن ظاهر شده فکر می کنم

انگار اینکه می خواهم الآن حسین را زیارت کنم ,

انگار اینکه می خواهم الان بر قبر زینب کبری (س) بی افتم و ناله و شیون کنم. و مظلومیت شهدای کربلا را با فریاد دل در میان کافران و منافقان ثابت بکنم.

خدایا خدایا کیست جز تو دردهای مرا بدان .

بگذار شهید گمنام باشم.

بگذار حق گوی گمنام باشم

بگذار همه به ظاهرم قضاوت کنند ولی در درون خواهم سوخت و آنگاه هم بیدار خواهند شد که خاکستر سوزش از عشق خدایم از حقانیتم بادهایی کند به بیابان های ساکت و صحراهای بی آب پراکنده کرده اند

در زیر دهانم زمزمه می کنم. زمزمه ای که با سوزش دل و آتش قلبها همراه است.

وجودم می سوزد. جانم می لرزد. اینگار اینکه بی هوش شده ام.

انگار اینکه دیگر دوستان مرا نخواهند دید تا روز قیامت

 الهی, ای خدای بی پناهان و ای تنها کلید دلهای خلوت.

ای خدا, ای خدای از یاد رفته گان بی پناه ...

نمی دانم چرا غمها به جانم نفوذ کرده است

نمی دانم چرا چنین شده ام خدایا قوت بده بر من

. خدایا نمی دانم نه نمی دانم چگونه شکر این همه نعمت تو را به جای آورم,

نه من عاجزم , نه من ذلیلم.

من کوچکتر از آن هستم که تو بر من اینقدر لطف و کرامت عنایت می کنی. خدایا دست مرا بگیر و مرا به اوج انسانیت به اوج کمال به اوج خلیه خدا در روی زمین برسان

 به آنجایی که جز تو کسی را نبینم و چیزی را نشناسم و همه را فراموش کرد و تنها تو را ببینم

ای خداوند , تو انسان را برتر از فرشتگان معرفی کردی

ولی در دنیایی که ما آدمها در آن زندگی می کنیم بویی از انسانیت به گوش انسانها نمی رسد .

خدایا پیروانت را می کشند و زورمندان و چپاولگران بر تختت قدرت نشسته اند .

پروردگارا؟ اینجا جهنم است.

اینجا جای شهیدان نیست,

اینجاجای خوبان نیست, اینجا جای حقیران و پستان است

. خدایا آ یا من آنقدر پستم که تو من را نمی بخشی ؟

تو مرا از دنیا جدا نمی کنی؟

خدایا آیا اینقدر گناهکار هستم که من را در این دنیا نگه داشته ای ؟

آیا من آنقدر گناه دارم که مرا به پیش خود نمی کشی؟

وای بر من , وای بر من اگر چنین باشد

خدایا چرا شهادت را نصیبم نمی کنی ؟

شاید می خواهی مرا بیشتر آزمایش کنی؟

پس ای خدای من به من آنچنان ایمان و عقیده و معنویت و علم و دانش و فضیلت و تقوا عطا کن که بتوانم در مقابل آزمایشهای بزرگ نلغزم و خودم را گم نکنم .

ای خدا مرا آنچنان کن که تمام کارهایم از روی اخلاص باشد .

درونم را خدائی و عرفانی و ظاهرم را از اینان برکنار دار.

خدایا خدایا گناهانم را بیامرز و آنگاه شهادت را نصیبم کن

نویسنده : ایران قربانی

مورخه 9/9/63

نسرين وفايي: روز 12 بهمن روزي كه صدام جنايتكار مدرسه ما را بمباران كرد و هم كلاسيهاي ما را به شهادت رساند روزي كه زينبيه را زد من و خواهرم هم در مدرسه بوديم آنروز با آقاي پيروز بخت درس داشتيم چون در اثر بمباران ديروز هيچ كس حوصله در گوش دادن نداشت همينطوري نشستيم

بعد زهرا صالحي كه روحش شاد باد به من گفت كه بيا وصيت نامه بنويسيم

بعد گفت : وقتي من مردم مي خواهم مثل امامان بميرم يعني در حال مردن بگم اشهد ان محمد رسول ا...

فاطمه احمدي : بچه ها حرفهاي خيلي زيادي مي زدند ولی او مي گفت ما از هيچ چيزي نمي ترسيم چون همه در پيش هم هستيم واگر بميريم همه با هم خواهيم مرد

در اين وقت بچه ها مي گفتند دوست داريم شهيد شويم ولي از طرف خانواده امان نگران هستيم وبعضي ها هم كي گفتند بگذارند برويم خانه مان واگر مرديم پيش خانواده امان بميريم وبلاخره زنگ تفريح زده شد وهمه گفتند كه وضعيت قرمز است كه همه بيرون بيايند

دراين وقت زهرا صالحي پنجره بزرگي دركلاسمان بود كوبيد بچه ها به او گفتند چرا كوبيدي مي خواستي ما را بترساني او با خنده گفت بخدا چنين منظوري نداشتم فقط مي خواستم دوستم را صدا كنم و همه به حياط رفتند.

مادرش مي گويد : در تشيع جنازه دخترم نبودم 5 نفر از دختراني كه در زينبيه مجروح شده بودند را به تبريز فرستاده بودند . دختر من هم در ميان آنها بود .از بين آن 5 نفر فقط دو نفر برگشتند و بقيه شهيد شدند پسرم و دامادم براي پيدا كردنش رفتند ولي او را نيافتند .

همسايه ها مي گفتند او را ديديم كه تركش به پايش اصابت كرده بود و مي گفت تشنه ام ولي ما نتوانستيم به او آب بدهيم خودمان او را تشييع نكرديم .

نمي دانم مزاري كه اسم دخترم را روي آن نوشته اند واقعا مزار اوست يا نه ؟

بعد از شهادتش روزي خواب ديدم كه چند خانم به طرف من آمدند و از من خواستند با آنها بروم به طرف مزار شهدا رفتيم . ناگهان بالاي مزار خودش او را ديدم لباس مدرسه به تن داشت . پرچم سفيدي در دست داشت . كمي مرا نگاه كرد و گفت بايد بروم  پس از آن خواب بود كه حدس زدم كه شايد همان مزاري كه روي آن اسم زهرا را نوشته اند مزار اوست و كمي مطمئن تر شدم .

مادر ادامه مي دهد . يكي از برادر هايش به او بسيار علاقمند بود . بعد از شهادت زهرا دچار ناراحتي روحي شد و هم اكنون هم آن ناراحتي را دارد .

زهرا چند روز قبل از شهادتش به من گفت من پاييز آينده را نخواهم ديد .

 

شهید رقیه ایمانی

نام: رقیه

نام خانوادگي: ایمانی

نام پدر: اسماعیل

شماره شناسنامه: 2039

محل صدور: میانه

تاريخ تولد: 16 مهر ماه 1349

تاريخ شهادت: 1365/11/12

شغل: دانش آموز

محل شهادت: آذربايجان شرقي - ميانه- دبیرستان دخترانه زینبیه

 

من ساعت 10:30 شب از طریق پشت بام به خانه مادربزرگم که در همسایگی ما قرار داشت رفتم  تا نوه ی او را که تازه به دنیا آمده بود ببینم . تا وارد منزل آنان شدم گفتم فردا اگر زینبیه بمباران شد ممکن است شهید شوم برای دیدن بچه آمده ام .

صبح 12 بهمن پدرم گفت که امروز به مدرسه نرو . ولی من گفتم امروز امتحان طرح کاد داریم .

تا وارد حیاط مدرسه شدم دلهره و اظطراب را در میان دانش آموزان دیدم

همه از بیماران روز قبل صحبت می کردند .

فاطمه یونسی اقدم دوست صمیمیم بود که به مدت 3 سال در کنار هم می نشستیم .

دختر مومن و آرامی بود .

آنروز به مدرسه آمده و با هم در کلاس نشسته بودیم  و از بمباران صحبت می کردیم .

شیدا سیدین صندلی را زیر پایش گذاشته بود و کاغذکشی های رنگی را به همراه دیگر دانش آموزان به دیوار می چسپاند .

بعد از تمام شدن کار تزیین یکباره شیدا جلو پنجره کلاس رفت و مدتی به حیاط مدرسه خیره شد و من نیز به او خیره بودم که چرا شیدا یکباره ساکت و آرام به حیاط می نگرد .

زنگ  اول خانم احمدنیا دبیرتاریخ وارد کلاس شد ولی من اصلا حواسم به درس نبود و به بیرون از پنجره نگاه می کردم .آخرهای زنگ بود که زنگ کلاس به صورت ممتد نواخته شد و تمامی دانش آموزان با جیغ و فریاد به حیاط دویدند .درست حدس زده بودیم وضعیت قرمز بود . تعدادی از دانش آموزان تمایل داشتند مدرسه را ترک کنند ولی مدیر بعد از تماس با اداره آموزش و پرورش اعلام کردند که به علت وضعیت موجود صلاح نیست دانش آموزان در خیابان رها شوند چون امکان به رگبار بستن دانش آموزان در خیابان ممکن بود . حرف های دانش آموزان و جو موجود در حیاط مدرسه اضطراب شدیدی را در من بوجود آورده بود . حوالی ساعت 9:30 اضطراب و دلهره ی دانش آموزان زینبیه چند برابر شده بود من نیز با خود می گفتم کاش پیش پدر و مادرم می ماندم و اگر شهید می شدیم در کنار هم بودیم . من هنگامی که در کلاس بودم زیاد مضظرب می شدم زیرا از ریختن آوار بر سرم وحشت داشتم احساس می کردم اگر در فضای باز مدرسه باشم کمتر آسیب می بینم . دوباره وضعیت قرمز اعلام شد . من به فاطمه یونسی اقدم گفتم بیا برویم کنار دیوار بایستیم که امنیتش بیشتر است و رفتیم یک ربعی کنار دیواربودیم که بعد از اعلام وضعیت سفید دوباره به جمع دانش آموزان در حیاط مدرسه برگشتیم . حوالی ساعت 10:15 بود. شیدا گریا در حیاط نشسته بود و بچه ها دورش جمع شده بودند و او را به آرامش دعوت می کردند .

چند قدم آنطرف تر شهلا ثانی مشغول خنداندن بچه ها بود و برای آنها شعرهایی می خواند که نترسید صدام  با میانه کاری ندارد . چشمم به چند تا از پاسداران که در پشت بام سپاه بود افتاد . آنان مشغول تنظیم ضد هوایی بودند با دیدن آنان آرامش نسبی بر من حاکم شد . ساعت 10:20 دقیقه از بلند گو اعلام شد که به صف بایستیم تا برنامه روز 12 بهمن یعنی ورود امام خمینی به میهنمان را جشن بگیریم . تمامی دانش آموزان در حیاط مدرسه موازی با ساختمان کلاس ها به صف ایستادند . کلاس چهارمی ها نزدیک پنجره کلاس ها و بعد از آن کلاس سومی ها که کلاس ما بود به صف ایستادیم . من و فاطمه یونسی اقدم اغلب ردیف سوم یا چهارم می ایستادیم .

عده ای نیز به علت سردی هوا در کلاس ها بودند . فاطمه بعد از فوت مادرش در فکری عمیق غرق بود . حتی حوصله صحبت کردن را نداشت .

من و او تازه در صف ایستاده بودیم که غرش جنگنده های عراقی فضای مدرسه را پر کرد به آسمان نگاه کردم دو عدد هواپیمای نقره ای رنگ بالای سرمان بود .فهمیدم هدفش دانش آموزان زینبیه است. فریاد زدم فاطمه بخواب . همزمان با گره کردن دست هایم به گردن خود  را محکم به زمین کوبیدم . سرم به طرف ساختمان بود . چند قدم با ساختمان فاصله داشتیم . فاطمه دراز نکشید به حالت سجده نشست و سرش را میان دو دستش قرار داد . انفجارهای مهیب یکی پس از دیگری و پشت سر هم رخ می داد . انگار تمام وجودم و روحم را در سرم جمع کرده و نفسم را حبس کرده بودم . منتظر شیئی سنگین بودم که رویم بیفتد و مرا تکه تکه کند . به هیچ کس و هیچ چیز فکر نمی کردم با خدای خود از نزدیک ترین فاصله گفتگو می کردم . عمرم را پایان یافته می دیدم . یک لحظه به فکرم زد که بلند شوم و تغییر مکان دهم تا بمبی رویم نیفتد با یک خیز از جایم بلند شدم تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفته بود با دست هایم توده های دود سیاه رنگ را کنار می زدم و همزمان با زانو می دویدم و فریاد می زدم " یا امام زمان"یکباره به پشت افتادم و منتظر جان دادن شدم یک لحظه کلمه شهادت به زبانم آمد .

صدای انفجار قطع شده بود و فضای مدرسه کم کم روشن می شد و توده های سیاه رنگ دود در حال حرکت به آسمان بود . تاریکی از حیاط مدرسه رخ برکشید و آنچه اتفاق افتاده بود عیان شد . تمام حیاط مدرسه خاک بود دخترانی را که مانتوهایشان خاکی شده بود بی حرکت در اطرافم مشاهده می کردم احساس کردم تمام لباس هایم خیس است . حتی به مقنعه ام دست زدم خیس خون بود . در این لحظه دختری سرش را بلند کرد و به حالت التماس گفت روسریم را گره بزن . از دو سر روسریش گرفتم و محکم به گردنش گره زدم . شیئی آهنی و گرد و مشبک در کنارم افتاده بود دریافتم که قسمتی از بمب های منفجر شده است . به پشت سرم نگاه کردم تعدادی از دختران روی هم افتاده و شهید شده بودند . چشمم به قسمتی از لباسم افتاد که سوراخ شده بود فهمیدم که ترکش به جسمم نفوذ کرده . دختری مات و مبهوت کنار دیوار نشسته بود و موج انفجار مقنعه او را از سرش باز کرده بود وموهای سرش خاکی به طرف بالا خشک شده بود . طاقت دیدن صحنه ها را نداشتم در میان خاک و خون و جسم های تکه تکه شده ی همکلاسی هایم نشسته بودم کیف را از شانه ام به زمین رها کردم تا آن صحنه های دلخراش را ترک کنم .یاد جبهه و رزمندگان مجروح افتادم که چگونه سینه خیز در میدان جنگ خود را به زمین می کشیدند .

فاطمه را نیز در میان جسم های تکه تکه شده گم کرده بودم . همگی آنان تقریبا به صورت روی زمین افتاده و چهره هایشان مشخص نبود . خاک ناشی از تخریب ساختمان کل حیاط مدرسه را پوشانده بود . نگاهم را به دور دست می دوختم تا از نزدیک صحنه ای دلخراش را نبینم ولی دست هایم تا مچ غرق در خون بود هر بار که دست هایم را جلو می بردم تا حرکت کنم در خون جاری شهیدان فرو می رفت . همه جا خاک بود ولی خون های گرم در کف حیاط لخته زده بود م مسافت طولانی را طی کردم و خود را به درب سرایدار مدرسه رساندم جلو در سرایداری دختری افتاده بود که یک قسمت از صورتش را ترکش از بین برده بود . نمی خواستم به او نزدیک شوم در آن لحظه آقایی خم شد و مقنعه او را به صورتش کشید به درب حیاط مدرسه نگاه کردم که عده زیادی از مردم که بر سرهای خود می زدند وارد مدرسه شدند

دو نفر یا حسین گویان به طرفم آمدند و مرا از زمین برداشتند و در خودرو پیکانی قرار دادند و بعد از من خواهر بیرامی را که از درد به خود می پیچید سوار ماشین کردند و ماشین به طرف بیمارستان حرکت کرد .چشمم به آینه ماشین افتاد و صورتی خونین را در آینه دیدم و خیال کردم مغزم روی صورتم ریخته ولی نه چون به صورت روی زمین افتاده بودم تمام صورتم خونی شده بود .

من و خواهر بیرامی را روی تخت دراز کردند . مردم به بیمارستان هجوم آوردند و دنبال فرزندان و عزیزان خود بودند . من پتوی روی تخت را برداشتم و روی زخمم فشار می دادم تا جلو خونریزی را بگیرم .

پدرم ابتدا به مدرسه زینبیه رفته بود و در آنجا میان شهدا دنبال من گشته بود برای همین با دست های خونین به بیمارستان آمد .

همه مردم در بیمارستان به فکر مجروحان خود بودند . لحظات سختی بود . پرستارها اعلام کردند تمام مجروحان را به قسمت زیر زمین بیمارستان انتقال دهید

با خانم حکیمه سلیمانی در اردوی مشهد مقدس آشنا شدم با اینکه ده دوازده سالی از بنده بزرگتر بود خیلی زود با هم صمیمی شدیم آنروزهاهیچوقتفکرشرانمیکردمکه حکیمه بازمانده بهشت زینبیه باشد متنزیرقسمتیازمصاحبهایشاناست.

«حکیمه سلیمانی» دانش‌آموز مدرسه «زینبیه» است که امروز در شغل مقدس معلمی روایتگر روزهایی است که بر همکلاسی‌هایش گذشت.

 روزی حلال پدر و تربیت مادر

متولد سال 1345 در شهر میانه تبریز هستم، پدرم کارگر اداره آبیاری شهر میانه بود، ما چهار خواهر و دو برادر هستیم، خواهر بزرگتر از من معلم بود، او چادری بود که مسبب محجبه شدن بقیه خواهرانم شد، قدیم مکتب‌خانه بود، من در آنجا قرآن خواندن را یاد گرفتم، مادرم در ماه مبارک رمضان بعد از سحر ما را به جلسات قرآن می‌بُرد، من کوچک بودم، بزرگتر هم که شدم مادرم برای من برنامه‌ریزی کرده بود که برای شادی روح گذشتگان قرآن بخوانم.

مدرسه ابتدایی ما «عصار» نام داشت، الان اسم آن «هاجر» است؛ وقتی به سن تکلیف رسیدم، امام خمینی(ره) را به عنوان مرجع تقلید انتخاب کردم. راهنمایی را هم به مدرسه «پروین اعتصامی» ‌رفتم، مدرسه می‌رفتم که انقلاب اسلامی پیروز شد، به یاد دارم در راهپیمایی‌های مردمی تانک‌های رژیم طاغوت به داخل شهر آمده بودند.

در دوران قبل از انقلاب به دلیل برنامه‌های نامناسبی که پخش می‌شد، پدرم تلویزیون نخرید و بعد از انقلاب تلویزیون گرفتیم؛ مادرم به مراسم روضه می‌رفت، علاقه داشتم و با مادرم به این مجالس می‌رفتم، وقتی هم که روضه حضرت ابوالفضل(ع) می‌خواندند، مادرم خیلی گریه می‌کرد؛ برای من سؤال بود که حضرت ابوالفضل(ع) کیست که مادرم این طوری برای او گریه می‌کند؟ تا اینکه خودم بزرگ شدم و علاقه زیادی به ایشان پیدا کردم.

به دلیل وضعیت اقتصادی خانواده ادامه تحصیل من کمی تعویق افتاد و خواست خدا بود که دوره دبیرستان را همکلاسی بهشتیان در مدرسه «زینبیه» باشم.

  

 مدرسه زینبیه در بزرگداشت روز معلم، اردیبهشت 65 ، حکیمه سلیمانی نفر اول از سمت چپ

 دوستان من در مدرسه زینبیه درس می‌خواندند، من هم علاقمند به رشته ادبیات بودم، وارد دبیرستان زینبیه شدم؛ این مدرسه فضای خیلی خوبی بود، دختر عمه‌ام هم در آن مدرسه درس می‌خواند، مسیرمان از خانه تا مدرسه 20 دقیقه تا نیم ساعت بود، آن موقع این مسیر را پیاده طی می‌کردیم.

 

از سمت راست، جانبازان بمباران زینبیه

زهرا پزشکی و منیژه قدسی؛ دو نفر دیگر ملوک شاد و حکیمه سلیماندوستان من در مدرسه زینبیه درس می‌خواندند، من هم علاقمند به رشته ادبیات بودم، وارد دبیرستان زینبیه شدم؛ این مدرسه فضای خیلی خوبی بود، دختر عمه‌ام هم در آن مدرسه درس می‌خواند، مسیرمان از خانه تا مدرسه 20 دقیقه تا نیم ساعت بود، آن موقع این مسیر را پیاده طی می‌کردیم.

 از سمت راست، جانبازان بمباران زینبیه زهرا پزشکی و منیژه قدسی؛

دو نفر دیگر ملوک شاد و حکیمه سلیمانی

 مدرسه‌ای که بوی بهشت می‌دهد

دانش‌آموزان مدرسه «زینبیه» در تمام مناسبت‌ها مانند دهه فجر، روز معلم، تولد و شهادت ائمه اطهار(ع) و حتی عملیات‌های دفاع مقدس فعال بودند.

 وقتی به سالروز مناسبتی نزدیک می‌شدیم، سرودهای «حسین ای آموزگار آزادی»، «بشکن بت و...» و «خمینی ای امام» را تمرین می‌کردیم؛ فضای مدرسه طوری بود که تمام بچه‌ها حجاب‌شان را حفظ می‌کردند حتی برخی ‌از دانش‌آموزان سر کلاس هم با چادر حاضر می‌شدند.

خانم «مریم احمدی» مربی تربیتی مدرسه بود، خیلی چیزها را از او یاد گرفتیم، شاید علاقمندی دانش‌آموزان برای فعالیت‌های مدرسه حمایت‌ها و رفتارهای او بود؛ خانم احمدی با خوشرویی ما را به انجام کارهای فرهنگی در مدرسه تشویق می‌کرد.

آن موقع مصادف با جنگ تحمیلی بود، معلم‌ها و مدیر مدرسه فعال بودند، با جان و دل برای جبهه کار می‌کردند و همین امر باعث شده بود تا دانش‌آموزان هم برای انجام این کارها اشتیاق پیدا کنند؛ این حرکت خودجوش بود، زمان جنگ با شهدا آشنا شدیم، برنامه‌های تلویزیون دائماً جنگ و عملیات‌ و وضعیت جبهه را گزارش می‌داد، دیدن این تصاویر باعث می‌شد که ما هم دنبال این باشیم که دین خود را به انقلاب ادا کنیم.

برای رزمنده‌ها شال گردن می‌بافتم

در آن موقع مشکلات اقتصادی خیلی بیشتر از این دوره بود، اکثر خانواده‌ها به سختی نیازهای اولیه را تأمین می‌کردند، خانواده‌ها هم پرجمعیت بودند، با این حال اگر به خانواده‌ها گفته می‌شد که مبلغی برای کمک به جبهه بدهند، آنها با جان و دل هر چه داشتند تقدیم جبهه می‌کردند.

 

نفر اول از راست حکیمه سلیمانی، نشسته سارا عزیزی جانباز قطع نخاع بمباران زینبیه

 بافت شال گردن راحت بود و من برای رزمنده‌ها می‌بافتم اما چون بافت کلاه و دستکش برایم سخت بود، کاموا می‌گرفتم به خانه می‌بردم تا مادرم برای رزمنده‌ها کلاه و دستکش و حتی لباس ببافد.

آن موقع به همراه لباس بافتنی، مربا و سایر وسایلی که به جبهه می‌فرستادیم، برای رزمنده‌ای که وسیله به دستش می‌رسد، نامه می‌نوشتیم، من هم نوشتم اما جوابی از نامه من نیامد.

از اینکه نمی‌توانستم به جبهه اعزام شوم، خیلی دلم می‌گرفت؛ قبل از اعزام نیروها صدای آهنگران از پشت بلندگوی ماشین تویوتا که در شهر میانه می‌گشت، پخش می‌شد؛ وقتی صدای آهنگران را می‌شنیدم، اشک می‌ریختم و می‌گفتم: «کاش پسر بودم و می‌توانستم به جبهه بروم»، فکرش را نمی‌کردم که یک روز مدرسه ما جبهه شود.

مدرسه‌ای که پایگاه تدارکاتی جبهه بود

دبیرستان زینبیه میانه بیش از 700 دانش‌آموز داشت، در این دبیرستان رشته انسانی در شاخه‌های اقتصاد و فرهنگ و ادب تدریس می‌شد، مدرسه ما از هر لحاظ به ویژه به عنوان پایگاه تدارکاتی جبهه ممتاز بود و عراقی‌ها خوب مدرسه‌ای را برای بمباران انتخاب کردند.

در این مدرسه برای کمک به جبهه مربا درست می‌کردیم، حتی می‌رفتیم و در خانه‌های مردم را می‌زدیم تا شیشه خالی بدهند برای ریختن مربا.

بعضی از روزها اعلام می‌کردیم که قرار است برای کمک به جبهه آش رشته و آش ترش درست کنیم، هر کدام از دانش آموزان به اندازه توان‌شان یک لیوان نخود، لوبیا و عدس به مدرسه می‌آورند، وقتی که این آش پخته می‌شد، آن را به دانش‌آموزان می‌فروختند و پول جمع‌شده را به جبهه کمک می‌کردیم. هیچ وقت گله نداشتیم که نخود و لوبیا را خودمان دادیم و آن وقت آش را به ما می‌فروشید؟! اصلاً چنین مسائلی در ذهن‌مان خطور نمی‌کرد، کاملاً رضایت داشتیم و لذت می‌بردیم.

مسوولان مدرسه با پولی که از فروختن آش به دست ‌آورده بود، از بازار نخ کاموا تهیه می‌کرد، آن را بین دانش ‌آموزان تقسیم می‌کرد و دانش‌آموزان هم برای رزمنده‌ها شال و کلاه و دستکش می‌بافتند، برخی از خانواده‌ها داوطلب می‌شدند، کلاف‌های کاموا می‌گرفتند و آنها هم برای رزمنده‌ها لباس می‌بافتند.

 درست کردن ذغال برای جبهه

خانم خوبستانی مدیر مدرسه زینبیه بود؛ بعد از چند سال او را در میانه دیدم، خانم خوبستانی می‌گفت: «هر کدام از شما دانش‌آموزان آن موقع یک معاون برای مدرسه بودید، بدون شما هیچ کاری نمی‌توانستم انجام دهم» او به خاطره جالبی اشاره کرد و گفت: «آن زمان هر کسی به نوعی می‌خواست به جبهه کمک کند، خانم کتانی گفت: می‌خواهم برای رزمنده‌ها در جبهه ذغال درست کنم تا با آن آتش درست کنند. این موضوع هیچ وقت به فکر ما نرسیده بود، آن گروه این کار را انجام دادند و زمانی که می‌خواستند به خانه بروند، سر و صورت و لباس‌هایشان سیاه می‌شد اما از این کار لذت می‌بردند»، بعضی‌ها هم برای رزمنده‌ها زانوبند می‌بافتند.

 

  از سمت راست آذر جروقی خواهر شهید و حکیمه سلیمانی

 اهدای خون به جبهه در مدرسه زینبیه

وقتی خبر اجرای عملیات می‌شنیدیم، بچه‌های مدرسه آماده اهدای خون می‌شدند، در یکی از کلاس‌های مدرسه زینبیه چند تخت می‌گذاشتند، با هماهنگی مدیر مدرسه و معاونین، تیم پزشکی به مدرسه می‌آمد، آنها اعلام کرده بودند، «فقط آنهایی که وزن بالای 50 کیلو دارند می‌توانند به رزمنده‌ها خون اهدا کنند».

دانش‌آموزانی که می‌توانستند این کار را انجام می‌دادند اما دانش‌آموزی بود به نام شهید «شهلا ثانی»، او به دلیل کاهش وزن نمی‌توانست خون بدهد، رفت و تکه آجر و سنگ در کیف و جیبش گذاشت، وقتی دیدند وزن او بالای 50 کیلو است از او هم خون گرفتند، شهلا بعد از اهدا خون حال خوبی نداشت اما خیلی از این کار خوشحال بود.

از وقتی که من دبیرستان زینبیه رفتم نسبت به دبیرستان‌های دیگر فعالیت چشمگیری داشت، وقتی این کارها را برای دانش‌آموزان مدرسه‌های دیگر تعریف می‌کردم، آنها تعجب می‌کردند؛ در این مدرسه به قدری به فعالیت‌های فوق برنامه علاقه داشتم که حتی بعد از ساعت 4 هم در مدرسه می‌ماندیم تا اگر مربی پرورشی کاری داشت به او کمک کنیم، مادر یکی از همکلاسی‌هایمان به مادرم گفته بود: «اینها زودتر تعطیل می‌شوند اما در مدرسه می‌مانند و کار مستخدم مدرسه را انجام می‌دهند و کلاس‌ها را جارو می‌زنند» که این موضوع هم برای مادرم سؤال شده بود، وقتی از من پرسید حقیقت را گفتم که با مسئولان مدرسه همکاری می‌کنیم.

  رنگ کردن دیوار مدرسه برای دهه فجر

جمعه 10 بهمن ماه، آماده برگزاری مراسم دهه فجر بودیم؛ آن موقع هزینه و بودجه‌ای برای بزرگداشت دهه فجر به مدرسه‌ها داده نمی‌شد، چون بودجه‌ها صرف جبهه می‌شد؛ برای همین مجبور بودیم کلاس‌هایمان را خودمان رنگ بزنیم، حتی کاغذ رنگی تهیه می‌کردیم و کلاس‌مان را تزیین می‌کردیم.

آن موقع من کلاس سوم دبیرستان رشته فرهنگ و ادب بودم؛ برای رنگ کردن مدرسه از بچه‌ها پول گرفتیم،

جمعه مدرسه تعطیل بود به همراه «مهناز پنبه‌ای» از همکلاسی‌هایمان رفتیم و رنگ روغنی گرفتیم،

رنگ کردن دیوار را از خواهرم یاد گرفته بودیم،

بالای دیوار را رنگ پلاستیک زدیم و نیمه پایین دیوار را هم رنگ روغنی زدیم، بعد هم بین رنگ پلاستیک و روغنی را با ماژیک مشکی رنگ خط کشیدیم تا زیباتر شود؛ آن روز شیشه‌ها و تخته‌سیاه‌ها را شستیم، مدیر مدرسه برای ما کیک گرفت و از ما هم پذیرایی کردند؛ مدرسه آماده جشن بزرگ دهه فجر بود.

 شهادت پنج دانشجو در حمام بلور میانه

شنبه 11 بهمن 65 بچه‌ها به مدرسه آمدند و از این همه تلاشی که شده بود، خیلی تعجب کردند و خوشحال شدند؛ در همین روز چند نقطه از جمله حمام عمومی «بلور» شهر میانه بمباران شد که پنج دانشجوی دختر هم در آنجا به شهادت رسیدند؛ وضعیت شهر غم انگیز شده بود، مردم پتو می‌بردند و روی پیکر شهدای حمام و کسانی که از حمام فرار می‌کردند، می‌کشیدند.

بعد از این واقعه اکثر مردم میانه رادیو اسرائیل و عراق را گوش کردند تا ببیند چه انعکاس خبری داشته، رادیو بیگانه در حین دادن گزارش از وضعیت شهر میانه، اعلام کردند که «فردا ساعت 10 و نیم صبح دوباره به شهر میانه حمله هوایی می‌شود»، چون 12 بهمن مصادف با آغاز دهه فجر بود، بسیاری از بچه‌ها می‌خواستند در جشن پیروزی شرکت کنند، علی رغم مخالفت خانواده‌ها به مدرسه آمدند، بعضی از خانواده‌ها هم اجازه ندادند تا بچه‌هایشان به مدرسه بروند.

اولین باری بود که یک شایعه به واقعیت پیوست، برخی از خانواده‌ها نگذاشتند که بچه‌هایشان به مدرسه بروند، چون روز یازدهم شهر میانه بمباران شده بود، یک مدت هم خانم خوبستانی را محکوم کردند که چرا مدرسه را تعطیل نکرد، اما از جایی که تمام شهر را در معرض خطر بود، مدیر مدرسه به وظیفه خود عمل کرد، بارها با رئیس آموزش و پرورش تماس گرفتند.

تقریباً همه درحیاط مدرسه و کلاس بودند، ما یک سال انتظار می‌کشیدیم تا دهه فجر را جشن بگیریم، خانواده هم از پس ما بر نیامدند، لذا به مدرسه رفتیم؛ من پیش خودم می‌گفتم: «بنشینیم خانه که صدام می‌آید و مدرسه را بمباران می‌کند؟! هیچ وقت این کار را نمی‌کنیم».

روز یکشنبه 12 بهمن ماه از راه رسید، بچه‌ها روی تخته سیاه مطلب تبریک «دهه فجر» نوشته بودند، شکلات و شیرینی آماده کردند؛ در طول شش سال جنگ تحمیلی، حتی یکبار هم هواپیماهای عراقی در آسمان میانه دیده نشد، اما در روز 12 بهمن ماه در حیاط مدرسه خلبان هواپیما را به راحتی می‌توانستیم، ببینم؛ آنها از طریق منافقان فهمیده بودند که میانه هیچ سیستم نظامی دفاعی وجود ندارد، در واقع به گوش آنها رسیده بود که مدرسه زینبیه یک پایگاه تدارکاتی جبهه است.

بچه‌هایی که زیر تانکر نفت سوختند

ساعت 10 و نیم روز 12 بهمن ماه با شنیده شدن صدای آژیر، دلشوره عجیبی گرفتیم، هر کدام از دانش‌آموزان به جایی پناه می‌بُرد، برخی از بچه‌ها به داخل ساختمان مدرسه رفتند، برخی هم به طرف در مدرسه هجوم بردند اما در مدرسه بسته بود، برخی از دانش‌آموزان به زیر تانکر نفت که در حیاط مدرسه بود، پناه بردند، آنها نمی‌دانستند که آنجا برایشان جان پناهی نخواهد بود.

 دانش‌آموزانی که زیر تانکر نفت سوختند

من روز حادثه به همراه «مهناز پنبه‌ای» و «فریبا عبداللهی» جلوی دفتر ایستاده بودیم، وقتی هواپیماهای عراقی از بالای سر زینبیه عبور کردند اکثر بچه‌ها روی زمین دراز کشیدند، فکر کردم که دیگر خطر رفع شده است، همین طور ایستاده بودم، اما وقتی هواپیما برگشت، راکد را زد، همه جا را دود و آتش برداشت، آن موقع روی زمین دراز کشیدم، مهناز پنبه‌ای و خواهرش از ترس همدیگر را روی زمین بغل کرده بودند، من به آنها نگاه کردم و خنده‌ام گرفت؛ جایی که ما بودیم خطر نداشت، در مدرسه «زینبیه» صدای مهیبی به گوش رسید، بر اثر انفجار در حیاط مدرسه تانکر نفت هم آتش گرفت و بچه‌های زیر تانک مخفی شده بودند، جزغاله شدند، طوری که آنها را از وسایل شخصی شناسایی کردند، بچه‌هایی هم که در اطراف آزمایشگاه بودند، به شهادت رسیدند.

 بعد از روز واقعه وقتی از جای خودم بلند شدم، دیدم که مغز سالمی زیر درخت افتاده بود، هیچ وقت آن صحنه از یادم نمی‌رود؛ «سارا عزیزی» جانباز قطع نخاع شد، او در بمباران زیر آوار مانده بود؛ «فریبا عبداللهی» از روستای اطراف به مدرسه زینبیه می‌آمد، او در این حادثه وقتی از روی زمین بلند شد، در حالی که گریه می‌کرد، دیدم از دهانش خون می‌آید، دو سه دندان او افتاده بود، او وقتی به لبش دست زد و دید که خون آمده وحشت زده شد.

خانم آذر عیسایی خدمتگزار مدرسه بود، او هم خیلی با بچه‌ها همکاری داشت، در این بمباران شهید شد و تنها دختر یک ساله‌ خانم عیسایی با مادربزرگش زندگی ‌کرد.

بلبل زینبیه که آرزوی شهادت داشت

شهید «ایران قربانی» خیلی مذهبی بود، تمام روزهای سال دور گردنش چفیه بود،صدای خیلی خوبی هم داشت وبه اومی‌گفتند،آهنگران زینبیه؛هروقت حاج صادق آهنگران مداحی جدیدی می‌خواند،ایران هم آنرامی‌نوشت وصبح روزبعدسرصف مدرسه می‌خواند.

 ایران به همکلاسی‌ها گفته بود، من می‌خواهم شهید شوم، آن موقع حرفش برای ما خنده‌دار بود و می‌گفتیم: «چطوری می‌خواهی شهید شوی، تو که به جبهه نمی‌روی؟! مگر مدرسه جبهه است، میانه جبهه است؟ حرفی بزن تا باور کنیم»

وقتی ایران در بمباران زینبیه شهید شد، فهمیدیم که هر کسی با خلوص نیت بخواهد به این درجه برسد، می‌رسد. او در این بمباران جراحتی بر نداشته بود اما به یقین به دلیل شدت هیجان و اضطراب قلبش از تپش ایستاده بود.

شهید «عزیزه فتحی» خیلی مؤمن بود، هم محله ما بودند، گاهی اوقات که برای درس خواندن به منزلشان می‌رفتم او به قدری با حیا بود که پیش پدر و مادرش هم با روسری بود،

او قبل از شهادتش روی یک کاغذ عکس مزاری را کشید و اسم خودش را نوشت: «شهیده عزیزه فتحی» و عکس چند چادری را کشیده بود که انگار سر مزار او آمده‌اند که بعد از شهادتش دست‌نوشته او را خواهرش به ما نشان داد.

پدرم در بین شهدا دنبال پیکر من می‌گشت

من سالم مانده بودم، بعد از بمباران به طرف خانه راه افتادم، تا دم در خانه رسیدم مادر گفت: «تو کجایی؟ پدرت دنبالت رفته اصلاً نمی‌داند که تو زنده‌ای یا مرده» پرسیدم: «کجا رفته؟» مادر گفت: «بیمارستان یا زینبیه» به سمت بیمارستان حرکت کردم و دیدم پدرم در حیاط بیمارستان صورت شهدا را باز می‌کند تا ببیند من در آنجا هستم یا خیر؛ در حین باز کردن، دست پدرم را گرفتم، دست و پای پدرم می‌لرزید، با دیدن من گریه کرد و باهم به خانه برگشتیم.

 دیدار خانواده شهدای زینبیه با قاتل فرزندانشان

خلبانان هواپیمای بعثی که منطقه را بمباران کرده بود،

با هدایت « سرهنگ داریوش اردبیلی» از نیروهای سپاه میانه در منطقه عملیاتی «سومار» اسیر شدند، چند روز بعد از بمباران زینبیه آنها را به میانه آوردند تا ببیند چه فاجعه‌ای آفریدند، یکی از خانواده‌های شهدای دانش‌آموز با آن خلبانان بعثی به آرامی صحبت کرد و گفت: «بچه‌های ما چه کار کرده بودند، شما به چه جرمی این دانش‌آموزان را کشتید؟» خانواده شهدا می‌توانستند حداقل یک سیلی به صورت آن خلبانان بزنند تا داغ دلشان آرام شود، اما طوری با آنها صحبت کردند که خلبانان شرمنده شدند.

باز هم مقاومت کردیم

یکی از دوستان دوره دبیرستانم «فاطمه وطنی» است که هنوز هم باهم ارتباط داریم و هر روز جویای احوال هم هستیم، او دبیر ادبیات دبیرستان «زینبیه» است و در زمان بمباران زخمی شد، «مریم انگوتی»، «زهرا پزشکی» و «منیژه قدسی» هم ترکش اصابت کرد، بعد از بمباران مدرسه برای ادامه تحصیل مستأجر یکی از مدرسه‌های میانه به نام دبیرستان فاطمیه شدیم، بعد از آن فعالیت‌هایمان ادامه داشت، وقتی شهید به شهر می‌آمد به همراه مربی پرورشی به دیدن خانواده شهید می‌رفتیم.


به دلیل علاقه زیاد به دانش‌آموزان معلم شدم

بنده عضو فعال بسیج شدم و همیشه داوطلبانه در این عرصه حضور داشتم، علاقه زیاد به دانش‌آموزان باعث شد که شغل معلمی را انتخاب کنم؛ از سال 1369 تدریس را شروع کردم، حدود هفتـ هشت سال درروستای ترکمنچای میانه تدریس کردم،هفته‌ای یکبار به منزل می‌آمدم؛ مسئولیت‌هایی در معاونت و مدیریت در بخش ترکمنچای میانه هم داشتم و از 13 سال گذشته هم به تهران منتقل شدم.

وقتی که در روستا مدیر مدرسه بودم، حتی گاهی اوقات از جیب خودمان برای بچه‌های مدرسه هدیه می‌خریدم، چون روحیه بسیجی داشتیم، با همراهی معاونین و مربی تربیتی در مدرسه روستا نمایشگاه کتاب برپا می‌کردیم، برای برپایی این نمایشگاه می‌رفتم و کتاب‌ها را خریداری می‌کردیم و با مینی‌بوس به مدرسه می‌آوردیم، این کتاب‌ها را در نمازخانه به نمایش می‌گذاشتیم، بچه‌ها این کتاب‌ها را می‌خریدند، آن موقع حدود هفت هزارتومان سودمی‌کردیم،بااین پول برای بچه‌های بی‌بضاعت هدیه تهیه می‌کردیم،نزدیک عیدهم برای لباس بافت می‌گرفتیم. بنده درسال 1379 ازدواج کردم وصاحب یک فرزندهستم.

الان در مدرسه هم آن روزها را تعریف می‌کنم، برخی از دانش‌آموزان با جان و دل گوش می‌کنند که تأثیر خود را روی آنها دارد.

گوینده خاطره : خواهر فریده پزشکی

در یکی از روزهای زمستان سال 1365 در کلاس نشسته بودیم. بی موقع و وسطهای کلاس, زنگ مدرسه به صدا در آمد. همه به حیاط رفتیم.

از بلند گوی مدرسه اعلام شد که رزمندگان اسلام شدیداً به خون احتیاج دارند. خواهرانی که مایل هستند خون اهدا کنند به بیمارستان و هلال احمر مراجعه کنند.

سیل عظیمی از دانش آموزان به طرف بیمارستان روانه شدند وقتی که مسئولین بیمارستان با انبوه خواهران مواجه شدند اعلام کرند که خواهران به مدرسه تشریف ببرند فردا اکیپی از طرف بیمارستان به مدرسه می آید .

فردای آن شور و حال عجیبی در مدرسه حکمفرما بود اکثر دانش آموزان خودشان را برای اهدا خون به رزمندگان آماده می کردند.

وقتی که اکیپ در مدرسه مستقر شد به ترتیب به محل اهدا خون رفتیم و خواهران امدادگر بعد از گرفتن وزن, خون می گرفتند و اگر دانش آموزی وزنش کم می شد نمی توانست خون بدهد .

ما هم در صف منتظر بودیم در همین حال شهلای عزیز را دیدم که سراسیمه و ناراحت از اتاق اهدا خون خارج شد به پیشش رفتیم و علت ناراحتی را پرسیدیم در جواب گفت وزنم کم بود و از من خون نگرفتند.

کمی صحبت کردیم، من دوباره به صف برگشتم و او با ناراحتی از من جدا شد و ما همچنان در صف منتظر بودیم که دیدیم شهلا این بار چادرش را سر کرده دوباره در صف ایستاد است.

کنجکاو شدم پیشش رفتم و پرسیدم مگر نگفتند که نمی توانی خون بدهی پس چرا دوباره برگشتی؟

در جواب گفت : چیزی را به تو نشان می دهم قول بده به کسی نگویی, گفتم چشم...! در این حال جیبهای مانتو خود را نشانم داد که دیدم هر دو چیبش را از سنگ پر کرده تا وزنش زیاد شود و چادرش را سر کرده تا کسی او را نشناسد. و رو کرد به من و گفت: می دانی هر طور شده من باید خونم را به رزمندگان اسلام اهدا کنم. ما که نمی توانیم در جبهه حضور داشته باشیم حداقل به این ترتیب می توانیم دینمان را ادا کنیم.

خلاصه در صف قرار گرفتم تا اینکه بعد از ما دوباره نوبت ایشان شد و او دوباره به داخل اتاق رفت ما نیز منتظر ایشان بودیم تا ببینیم آخر ماجرا چه می شود.

در باز شد دوباره دیدیم شهلاباچشمانی اشکبارازاتاق بیرون آمد. علت را از او پرسیدیم که ایشان با ناراحتی گفت بعد از وزن کردن, خودم را آماد خون دادن می کردم که یکدفعه یکی ار خانمهای امدادگر مرا شناخت و مانع از خون دادنم شد.

خلاصه اینکه شهلا که آن روز مشتاق دادن خون به رزمندگان اسلام بود نتوانست خون بدهد.

دو هفته بعد از گذشت آن روز مصادف بود با آغاز ایام مبارک دهه فجر 12/11/65 ساعت 9:40 صبح به یکباره 4 فروند هواپیمای غول پیکر عراقی در بالای سر مدرسه مان نمایان شد.

با بمباران وحشیانه خود, دبیرستان زینبیه را با خاک یکسان کرد و در این بمباران, شهلای عزیز که نتوانسته بود آن روز در راه اسلام و انقلاب خون بدهد در این روز جان خودش را فدای اسلام کرد و خون پاک خود را به انقلاب هدیه داد و روحش به ملکوت اعلی پیوست.

+ نوشته شده توسط محمد باقر مالکی بهمن آباد در چهارشنبه ۱۰ دی۱۳۹۳ و ساعت 20:4 |

از نظر گاندی: 7  موردی که ، بدون7 مورد دیگر خطرناک هستند./

1-  ثروت ، بدون زحمت

2-  لذت ، بدون وجدان

3-  دانش ، بدون شخصیت

4-  تجارت ، بدون اخلاق

5-  علم ، بدون انسانیت

6-  عبادت ، بدون ایثار

7-  سیاست ، بدون شرافت

این 7 مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد. در نظر گرفتن این موارد ؛ بهترین راه جلوگیری از بروز خشونت در یک فرد و یا جامعه است.

+ نوشته شده توسط محمد باقر مالکی بهمن آباد در سه شنبه ۹ دی۱۳۹۳ و ساعت 17:58 |